
شریک سازید:
در افغانستان، بسته شدن مکاتب به روی دختران نهتنها از دست رفتن حق آموزش آنان را رقم زد، بلکه پیامدهای روحی، روانی و اجتماعی عمیقی نیز بر جای گذاشت. دخترانی که روزی با عشق و شور به تحصیل میپرداختند و برای آیندهای روشن تلاش میکردند، اکنون در سایه افسردگی، ناامیدی و بیهدف بودن روزگار میگذرانند.
رویاهایی که خاک شدند:
شیلا، دختر 19 ساله، یکی از قربانیان بسته شدن مکاتب است. او به راحیل نیوزمیگوید:
«زمانی که جنگ بود و مکاتب بسته شد، من و دوستانم میگفتیم این شرایط موقتی است و خواهد گذشت و دوباره مکاتب باز خواهد شد. بعد از جنگ، همینطور هم شد اما نه برای ما دختران، بلکه فقط برای پسران درب مکاتب باز شد. در روزهای آخر جنگ، فکر هم نمیکردم که آن روزها، روزهای آخر درس خواندنم و مکتب رفتنم باشد. روزهای آخر خوشحالی و رویا داشتنم.»
روزی که خبر بسته شدن مکتب به طور رسمی اعلام شد، نرگس آن را یکی از بدترین روزهای زندگیش میداند:
«هر اتفاق بدی و هر روز بدی را شاید بتوانم فراموش کنم، اما آن روز تلخ و سیاه را هرگز. هنوز هم یادم هست روزی که فقط به جرم دختر بودنم مجبورمان کردند از رویاها، هدفها و آرزوهایی که داشتیم، دست بکشیم. آن روز آرزو کردم کاش دختر به دنیا نیامده بودم که اینگونه از کوچکترین حق انسانی خودم، یعنی درس خواندن و تعلیم محروم شوم.»
شیلا ادامه میدهد:
«این شرایط زندگیام را سخت و دشوار کرده بود و دچار افسردگی شدید شدم. کارم فقط گریه کردن بود و حتی توان بیرون رفتن را هم نداشتم. خانوادم نگران حالم بودند و میگفتند: "قوی باش!" زیرا ما هم وقتی تو را در این حالت میبینیم، رنج میکشیم. مدتی بعد، خانوادم مرا به پیش داکتر اعصاب و روان بردند و مدتی داروهای اعصاب استفاده میکردم، اما چون سنم کم بود و اقتصادمان ضعیف بود و هزینههای داکتر رفتن و دارو گرفتن زیاد بود، دیگر نتوانستم راه درمان را ادامه دهم. حالم خوب نیست؛ ناامیدم و خسته از این شرایطی که درست نمیشود.»
او به یاد میآورد:
«گاهی اطرافیانم مرا دلداری میدادند که گریه و تشویش نکنم و امید داشته باشم که بالاخره مکاتب باز خواهند شد. اما حالا، حتی آنها هم میگویند امید داشتن فایدهای ندارد، چون دیگر هرگز مکاتب باز نخواهند شد. این روزها فقط به مرگ فکر میکنم، چون دیگر رویا و هدفی برایم نمانده است. من، که در آن روزها صنف یازدهم بودم، آرزو داشتم یک روز مکتب را تمام کنم و رشته مورد علاقهام یعنی کمپیوتر ساینس را بخوانم، تا در آینده بتوانم یک شغل داشته باشم و به خانوادهام کمک کنم.»
شیلا با حسرت به گذشته نگاه میکند:
«وقتی یادم میآید که در صنف با همصنفیهایم درباره هدفهایمان صحبت میکردیم، اما حالا اکثریت ازدواج کردهاند و بعضی هم گوشهگیر و افسرده شدهاند، اشکهایم جاری میشوند. چه فکر میکردیم و چه شد، آن هم به دلیلی که تقصیر ما نبوده و دختر بودنمان در کنترل خودمان نبوده. همیشه با حسرت و چشمان پر از اشک به دختران مکتبی کشورهای دیگر نگاه میکنم. چقدر خوشبخت هستند که در چنین کشورهایی به دنیا آمدهاند که به آنها به چشم یک انسان نگاه میکنند و به حقوقشان احترام میگذارند. چیزی که فعلا برای ما دختران افغان یک حسرت و یک آرزوی ناممکن است.»
او در انتها میگوید:
«این روزها که به خاطر اقتصاد ضعیف نمیتوانم به داکتر مراجعه کنم و فقط به خاطر دوام آوردن مدتی است که قرص خواب بدون نسخه داکتر استفاده میکنم. نمیدانم اگر مکاتب باز شود، آیا دوباره اعصاب و روانم هم درست خواهد شد؟ آیا عمر رفتهام باز خواهد گشت؟ آیا مثل قبل باز هم ذوق و شوق خواهم داشت؟ فکر نمیکنم. فقط میتوانم بگویم ای کاش اینطور نمیشد. ای کاش وقتی اینطور شد، اینقدر شرایط دوامدار نمیشد و همه چیز درست میشد و کسانی بودند که پشت ما ایستاده میشدند و از حقمان دفاع میکردند. سهم ما از زندگی فقط در خانه ماندن و حسرت کشیدن و یاس و ناامیدی نمیشد. تا هرگز در این سن کم به خودکشی و مرگ فکر نمیکردم و اینقدر از وجودم متنفر نمیشدم.»
وقتی همهچیز نابود شد:
صدف، دختر 20 سالهای دیگر نیز روایتی مشابه دارد:
«وقتی مکاتب بسته شد، من در صنف یازده بودم و آرزوی داکتر شدن در دلم شعلهور بود. با وجود فقر بیحد خانوادهام، مادرم و پدرم تمام تلاششان را کردند تا من را به کورسهای آمادگی کانکور بفرستند. آن روزها بینهایت تلاش میکردم تا به رویایم برسم.»
او در ادامه میگوید:
«اما وقتی مکاتب بسته شدند، دنیا برایم تاریک شد. تا چندین روز فقط گریه میکردم. بعد از آن، گریهام به افسردگی شدید تبدیل شد. خودم به طور خودسرانه از دواخانه تابلیتهای خواب میخریدم. وقتی قرص را میخوردم، چندین ساعت به طوری خواب بودم که با ترس اینکه مبادا مرده باشم، مرا از خواب بیدار میکردند، چون هیچ اشتهای نان خوردن نداشتم و روز به روز لاغرتر میشدم. مادرم با گریه مرا از خواب بیدار میکرد، اما همین که بیدار میشدم، دوباره قرص میخوردم و میخوابیدم. این وضعیت تقریباً دو سال ادامه داشت.»
مریم ادامه میدهد:
«بالاخره تصمیم گرفتم به کورس انگلیسی بروم و با یادگیری زبان انگلیسی حداقل تافل بگیرم تا در کشور دیگری به رویایم برسم. اما هر بار که به کورس میرفتم، با چشمان گریان به خانه برمیگشتم، چون میدیدم که کورس را بستند. روزها کورس بسته بود و من در افسردگی غرق بودم. حتی وقتی کورس باز میشد، اگر چند روزی باز بود، دوباره بسته میشد. خلاصه، هیچ چیز ثابتی نبود و تا حال نیز به همین حالت جاری دارد.»
او با ناامیدی میگوید:
«به خاطر افسردگی زیاد، به شدت پرخاشگر شدهام و احساس میکنم که هیچ راهی برای فرار از این وضعیت وجود ندارد. گاهی به مادرم میگویم: "خدا ما را فراموش کرده. همانطور که دنیا ما را فراموش کرده، چرا باید یک ملت به دست یک گروه اسیر شویم؟" وقتی مادرم سعی میکند مرا دلداری دهد، بیشتر عصبی میشوم.»
مریم در پایان میگوید:
«زندگیام تبدیل به جهنمی شده که هیچ راه نجاتی در آن نمیبینم. آرزوهایم، تمام رؤیاهایم، یکی یکی از بین رفتهاند و من فقط در تاریکی غوطهور هستم.»
شکست آرزوها و رویای دکتر شدن
خاتمه، دختر 19 سالهای از یک خانواده متوسط ، به راحیل نیوز میگوید:
«مادرم بیماری قلب داشت و داروهای مختلفی که قیمتشان بالا بود، مصرف میکرد. همیشه آرزو داشتم داکتر شوم تا بتوانم مریضان را درمان کنم، به خصوص مادرم. وقتی مادرم بدتر میشد، دستش را میگرفتم، به چشمانش نگاه میکردم و به او میگفتم: "مادر عزیز، تحمل کن. من داکتر خواهم شد و خودم تو را درمان خواهم کرد." به همین دلیل، هر روز سخت مطالعه میکردم، اگرچه هنوز در جریان سال اول لیسه بودم.»
خاتمه ادامه میدهد:
«اما با تغییر وضعیت سیاسی کشور، همه چیز تغییر کرد. با آغاز حکومت جدید، دو حس وجودم را در بر گرفته بود. یکی از آنها میگفت: "دیگر دوران قدیمی نیست. امکان ندارد مکاتب برای دختران بسته شوند" و دیگری ترس و وحشت بسته شدن مکاتب و خانه ماندن بود که حس دومم پیروز شد.»
او از آن روزها یاد میکند:
«بله، دقیقاً هنگامی که شاگرد صنف دهم بودم، با یک اعلامیه ساده، دروازههای مکاتب بسته شد و دنیا و آرزوهایم ویران و نابود شد. زمانی که مکتب بسته شد، تمام تقدیرنامهها و کتابهایم را سوزاندم. دیگر آیندهای نداشتم و زندگی برایم رنگ و معنایش را از دست داد. من که عاشق مطالعه و یادگیری مهارتهای جدید بودم، دیگر نمیخواستم کتاب یا قلمی به دست بگیرم.»
او ادامه میدهد:
«به برادرم حسودی میکردم، چون میتوانست به مکتب برود. دیگر از اتاقم نمیخواستم بیرون بیایم، چون جرات نگاه کردن به چشمهای مادرم را نداشتم به خاطر قولی که به مادرم داده بودم: یک روز داکتر میشوم و تمام دردهای تو را درمان میکنم.»
خاتمه میگوید:
«نمیخواستم نفس بکشم. خوردن و نوشیدن هیچ معنایی نداشت. من که هر ثانیه میمردم. تنها چیزی که میخواستم خواب ابدی بود و بس. زمانی که خانوادهام متوجه وضعیت روحی بدم شدند، پدرم من را نزد داکتر اعصاب برد و تشخیص داکتر افسردگی شدیدم بود. از روز به حال، که تقریباً مدت یک و نیم سال میشود به طور متواتر دارو اعصاب استفاده میکنم و روز پایانش را هم نمیدانم.»
او در پایان بیان میکند:
«زمانی که طالبان دروازههای مکاتب را بستند، من خیلی در شوک رفتم. بخاطر اینکه چنین توقعی نمیرفت. برای مدت طولانی منتظر بازگشایی مکاتب بودم، چون هنوز دلایل منطقی وجود داشت که فکر میکردم مکاتب باید باز شوند. تغییر زمان، تغییرات مثبت را انتظار میکشید. اما بعد از تقریباً دو سال، به این نتیجه رسیدم که زمان نمیتواند تغییرات مثبت بیاورد.»
او ادامه میدهد:
«آیندهای نمیبینم. همه چیز به پایان میرسد در درونم فکر میکنم که قرار است یک زندگی پر از شکست در انتظارم باشد.»
داکتر احمد فروتن، متخصص اعصاب و روان، به راحیل نیوز میگوید:
«بسته شدن مکاتب برای دختران تأثیرات عمیق و منفی بر سلامت روانی آنها دارد. بسیاری از این دختران دچار افسردگی، اضطراب و حتی افکار خودکشی میشوند. آنها احساس میکنند هیچ آیندهای ندارند و این وضعیت میتواند منجر به مشکلات جدیتری در زندگیشان شود. به ویژه در سنین نوجوانی، این احساسات میتوانند عواقب بلندمدتی داشته باشند.»
همچنین فاطمه اکبری، آگاه امور تحصیلی، میگوید:
«بسته شدن مکاتب برای دختران نه تنها به معنای قطع تحصیل آنهاست، بلکه به معنای از دست رفتن فرصتی برای آیندهای بهتر است. دخترانی که در شرایط مناسب تحصیل میکنند، میتوانند به عنوان رهبران آینده جامعه خود عمل کنند. اما حالا این نسل در خطر است.
اسامی آمده در متن به دلایل امنیتی مستعارند.
گزارشگر؛ زهره عظیمی