
شریک سازید:
بهاره ۱۶ ساله از جمله دخترانیست که زندگی اش را طالبان به فنا داده است، او که اکنون دچار افسرده گی شدید شده است سرگذشت خودش را چنین روایت میکند،
(من دو مادر دارم و در یک خانواده فقیر زندگی می کنم چهار خواهر و دو برادر از مادر خودم است و شش خواهر سه و برادر از مادر اندرم دارم. مه صنف ده مکتب بودم که طالب ها دوباره به قدرت آمدند. پدرم ناتوان است و کار نمی تواند بخاطری همین مادرم در خانه یکی از اعضای گروه طالب ها صفا کاری میکند، در همین وقت پدرم مرا مجبور به ازدواج با یک نفر که هیچ شناخت نداشتم و بیگانه است کرد او تقریبا از مه خیلی کلان است وقتی نامزد شدم مادر اندرم حسادت میکرد که چرا تو باید خارج بروی باید دختر من نامزد می شد و به خارج میرفت، بعد از من خواهر اندرم نامزد شد و روزگار به همی رقم میگذشت روز به روز مادرم خیلی ضعیف شده بود و نمی توانست که درست کار کنه همیشه غذای باقی مانده آنها را برای ما میآورد)
مادرم هروز به صفا کاری می رفت و از اینکه مادرم کارش پاک بود طالب ها هم در مهمان های خانواده گی شان میگفت تو بیا برای ما آشپزی کن.
بدبختی زندگی مه از همینجه شروع شد و روزیکه مادرم مریض بود،به ما گفت؛ امرزو تو با خواهرت برو خانی طالب ها و بجای من کار کن و برای شب شان غذا آماده کن مه و خواهرم از طالب ها می ترسیدم برای مادرم گفتیم ما نمی رویم و راضی به رفتن نبودیم
وقتی مادرم برایشان زنگ زد گفت مه مریض هستم امروز هر دو دخترم میآید،برای صفاکاری که طالب ها گفتن ما خودما پشت دخترا میایم، وقتی رفتیم دیدم که آنها مهمانی کلان داشتن و مهمان های شان خیلی زیاد ؛هم از زنها و مرد ها بودند، مه و خواهرم همهی کار را انجام دادیم. و روز به طرف شام می رفت که برای ما گفتند کار های تان که خلاص کنید ما خودی ما شما را می رسانیم، هر چی اسرار کردن ما قبول نکردیم چون مه پیش خود می گفتم که اگر خسران ام مرا در موتر طالب ها بیبنید حتما یک گپی خواهد گفت، در طول روز هم با نامزدم هیچ تماس نداشتم چون می ترسیدم که اگر از مه پرسان کند کجاهستی ؟ من چیزی گفته نتوانم
زمانیکه به خانه رسیدم از خستگی زیاد به مادرم هیچ حرف نزدم و همتو در اتاق خود رفتم با نامزدم گپ بزنم که در وقت گپ زدن مره خواب برد،
وقتی چشم خوده باز کردم صبح شده بود و دیدم که همه جا را طالبا گرفته و مادرم چیغ می زد، که دخترم دزد نیست با این صدای مادرم خیلی تکان خوردم و توان نداشتم که پرسان کنم چی شده ؟ به بسیار مشکل خوده در اتاق مادرم رساندم و دیدم که طالب ها با سلاح آمده و سر مادرم سلاح گرفته بودند چیغ زدم که چی شده، دیدم که یک نفر از طالب ها دوید به سمت مه و گفت همی دختر است بیگرید، همتو صدا می زد که طلاها و پیسه را کجا بردی، مه هم گفتم مه دزد نیستم اما گوش نکردند، مه و خواهرم را با خودشان بردند به حوزه ای پلیس همه مردم همسایه ها و مادر اندرم طرف ما میدند، تقربیا شش روز ما در نظارت خانه طالب ها بودیم خیلی لت و کوب شدیم بی اندازه مارا شکنجه کردند هر چی گریه میکردیم و میگفتیم که ما چیزی نگرفتیم گوش نمی دادند ، فقط میگفت سه لک روپه و طلا ها را کجا بردید، ما هم نفهمیدم که به راستی همینقدر پول و طلا هایشان گم شده یا فقط بهانه کردند تا ما را به حوضه بیارن، در همین شش روز هر روز ما را لت و کوب میکرد ، ما که نبرده بودیم اقرار نکردیم، نمی فهمیدم که آزاد میشویم یانه ؟در همین وقت پدرم همرای ریش سفید های منطقه ماو با۵۰ پنجاه هزار افغانی مارا به قید ضمانت رها کردند،
همه ی فکرم ای بود که حال چی رقم خانه بروم و برایشان چی بگویم وقتی که خانه رسیدم همه طرف ما میدیدند، همه میگفتند که شما را چیزی نکردند چی شدید، سوالات که شنیدن ان برای ما شرم آور بود؛ پیش خودم فکر میکردم که آیا واقعن نامزدم اگر خبر شوه مره چی خواهد گفت، به راستی مره طلاق می دهد یانه؟ همینطور شد ؛وقتی موبایل خوده روشن کدم که نامزدم پیام کرده، فکر کردم که خبر نشده ولی خواهر اندرم تلفنی برایش گفته بود، برای من فقط یک پیام داد [ ما دیگر ترا کار نداریم از من و تو خلاص شد تو آزاد هستی ] حال هیچ روزگار خوش ندارم و مادرم هم افسرده شده و همه قوم مارا طعنه میزند و همه ای شان میگویندکه دختران شما زندان شده طالب ها برده خدا میفهمد چی اتفاق افتاده و چی شده، من قبلا کورس زبان هم میرفتم ولی حالا جای من در گوشه خانهشده و همیشه مریض هستم نمیفهمم سرنوشت مه آخرش چی خواهد شد؟
در افغانستان زندگی دخترانی که از شوهرشان طلاق شده اند، جایگاهی در خانواده و اقوام ندارند، بیشتر شان به اعتیاد روی می آورند. اما این تنها سرنوشت بهاره نیست که با زندان رفتن در دوره طالبان طلاق داده شده است،
سهیلا(اسم مستعار) خانم دیگریست که بخاطری رعایت نکردن حجاب موردی تاییدی، طالبان به زندان رفته است او نیز در گفتگو اش چنین می گوید،
وقتی مه کورس می رفتم امربهمعروف طالبان گشت می زد و همه روز در کورس های دخترا می آمدند اما در داخل صنف نمی آمدند مه دو طفل دارم و شوهرم به خارج از کشور است مره گفت که زبان بخوان تا آمدنت حداقل انگلیسی را باید بفهمی، روز چهارشنبه بود که طرف کورس می رفتم. یک مانتو پوشیده بودم که تا سر زانوهایم بود کوتاه نبود ولی طالب ها مره ایستاده کردند گفتند؛ با لباس کوتاه و آرایش به کورس میروی، گفت اینطرف ایستاده شو، هر عذر کردم قبول نکردند و مارا به حوزه شش بردند و دو روز در نظارت خانه بودم که خسرم آمد و مره ًضمانت شد تا آزاد شدم وقتی خانه آمدم خانواده شوهرم همرای مه جنگ کردند وگفتند که تو آبروی مارا بردی مردم خبر شدند که عروسی مارا طالب ها بندی کرده. مه گفتم شما می بینید که تنها مه نبودم دخترهای دیگه هم بود هیچ گپ نشده خسرم گفت حالی تو برو خانه پدر خود باز ما میایم گپ میزنیم برای مه خیلی سخت بود که اولادهای خوده تنها بانم خیلی سخت بود، وقتی آمدم خانه پدرم مره لت کرد که چرا کورس رفتی شوهرت خط تو را روان کده از او وقت تاحال بستر بودم و تازه سه روز میشه که از شفاخانه آمدم خانه،
وی با چشمان نمناک می گوید که دوری از فرزندانم برایم خیلی دشوار است او که اکنون روزگاررادر خانه ای پدرش میگذارند او همچنان با وضعیت بدی روحی و روانی دست و پنجه نرم می کند،
در همین حال زرغونه [اسم مستعار ] دختر جوان ۱۹ سالهی است که بخاطری حجاب اجباری از غرب کابل بازداشت و با قید ضمانت رها شده است. او که از تحصیل بازمانده، و اکنون در خانه مصروف مهره دوزی می باشد چنین می گوید.

من وقتی با خواهر خوانده هایم بطرف کورس نقاشی میرفتیم مامور های امربه معروف مارا گرفتند و گفتند که حجاب شما مشکل داره اسلامی نیست وقتی ما سرو صدا کردیم گفتند شما لباس کافری پوشیدین و ما را بردند از حوزه زنگ زدن برای پدرم و گفتند که بیا دخترا های شما بی حیا است شما چطور اجازه می دهید؟ که برود به کورس و زبان کفری را بخواند، خودم زیاد ترسیده بودم و هیچیزی گفته نمی توانستم دیگه بالاخره پدرم آمد و ما را ضمانت کرد ا ز او روز دیگه پدرم اجازه رفتن به کورس را نداد و اصلا از خانه بیرون نشده ام حالی بخاطری که افسرده نشوم مهره دوزی می کنم، فقط در چهار دیواری خانه زندان شدیم
قابل ذگر است که بعد از روی کار آمدن طالبان زنان همواره موردی تهدید، آزار و اذیت جنسی نیز زندان شده اند، که این مورد باعث افزایش ازدواج اجباری و خشونتهای خانواده های خانواده گی شده است.
سحر امینی